تبليغاتX
پرتاب گوجه فرنگی

پرتاب گوجه فرنگی

ادبیات

اصل گه

من تلخ بودم، بي اندازه! نمي دانم چرا هميشه بايد جايي كه مهربان بود ،دل دار بود، غم خوار ! من چيزي جز "گه" نمي توانم باشم
و جايي كه بايد بريد، شكست، ويران كرد، انكار كرد و اصلن " گه " بود ، من مهربانم ! نتوانستم ! چه طور مي گفتم صبر كن ! چه قدر يادم خواست بياورد كه تو بودي كه يك سال است مي گويي صبر! مهربانانه هم گفت شايد فكر مي كرد دروغ مي گوبم . اما آنچه گذشت همين بود بعد هم كه با وصال و نيما بودم جز حرف وصال كه مي گفت اشتباه بود كه مجسمه را نزدي و به قدر چند پك بيش طول نكشيد و من باز هم تلخ بودم و انگار وصال! فقط وصال فهميد كه همه چيز را ول كرده ام كه قرار نگذاشتم  واسه قبل از انتخاب رشته .نمي توانستم بگويم ... نيما چه مي گفت؟! نمي گفت تو بودي كه هميشه مي گفتي مي رسيد دست از خواستن بر نداريد. دلقكي بودم كه كت و شلوار پوشيده و البته پنهانش كردم نگفتم! به زور خنديدم و بعدش هم كه از كوره در رفتم و سر اياد داد زدم و سما حتمن كه ناراحت شد كاري به اينكه حق داشتم ندارم اما تلخ بودم و اين ناراحتم گذاشت تا سپيده .شب هم كه "ماري اچ" سعي كرد بگه <<نه خوب بوده حتمن همه چيز و فاطمه كه خيلي خوشحال بود و رفت تا بخوابد>> مي دانست حتمن كه من راضي نشدم و امروز كه گريستن!  تيغ ماهي عزيزم ! تيغ ماهي عزيز!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:37  توسط محمدرضا ایزدی  | 

take more

من هميشه چاق تر از انتظار بودم ؛چاق تر از انتظار خودم چاق تر از انتظار ديگران! اما اين مهم نيست !ميز ما ميز آدمهاي لاغر تا متناسب بود  هميشه اينطور بود حالا گاهي اونم قابل چشم پوشي اين تعادل بهم مي خورد اين هم مهم نيست در واقع ما ديروز هم تركيب خوبي بوديم چه آنوقت كه براي سومين بار چراغهاي موزه را با ورود ما روشن مي كردند چه تا سر وصال با وصال مي رفتيم به سمت كافه حتي آنجا هم خوب بوديم از اين بابت! يه سينا كه من فكر مي كنم چطور اينقدر لاغر است و باز هم بعد از 4روز بازداشت لاغر تر مي شود( لاغري هم حد و اندازه اي دارد يا نه) چه وقتي پريسا آمد چه وقتي كه سينا را سپرديم به راههاي دور و گفتيم چه خوب مي شود اگر آنطور كه مي خواهد بشود وما هي فكر كنيم با آن جاي باتومها كنار ساحل مديترانه نماينده اي داريم و گور باباي سوره و مدركش و بعدش كه مصطفي آمد و همه باز همان  ها را تكرار كرديم كه بدانيم داغون تر از آنيم كه به چنگ انداختن پريسا به صورت دوستان ب ا ت و م به دست فقط نميشه خنديد و ما بايد مي خنديديم چون خسته ايم از تدفين لبخندهاي ساده  ... گوش كه تيز مي كرديم و چشم كه مي گردانديم گوشه روبان سبزي حرارت اسم آشنايي سر ميز هاي تك و توك نشسته گان بود و همه چيز خوب بود تا  سه ونيم كه رفتند وصال و پريسا و اينجاست كه چاق بودن من مطلبي است غير از هميشه
ميز ها پر مي شدند از آدمهاي نا آشنا زن و مرد هاي همه چاق آدمهاي نا كافه اي  البته به هر حال هر كافه اي يكي دوتا آدم چاق مي خواهد اما ديروز پر شدند ميزها از وزن هاي زيادي از گرما و بخور بخور چيپس و پنير و بستني هاي رنگا رنگ نه چايي نه فرانسه اي نه تركي چه غمگين بودند ديروز قهوه ها يعني كجا رفته اند كافه اي ها كه من اينقدر بيزارم از چاقي لعنتي خويش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط محمدرضا ایزدی  | 

خود ستاني

كافه پر بود از ندانستن، نفهميدن! ريسه هاي خنده ديگران بردم به چند سالي دور تر . حالا "احسان" كجاست كه بشود فيلسوف هاي اينور تاريخ را انداخت به جان فلاسفه آنسوي تاريخ ! بي آنكه ككمان بگزد از فرجامش! بي اميد به" تيغ ماهي" نگاهي مي اندازم خوب است كه مي نويسي خوب است كه ديگر مثل قبل نيست نوشته هايت خوب است كه يادم نمي آوري چه قدر دل نشين بود خواندن يك پست از " زن روزهاي ابري " خوب است كه ديگر اندك دلمشغولي هايم با تو ! انگيزه دو باره ديدن و شنيدن و شايد فهميدن يك انسان ديگر را كه البته اين آخري را حرف بسيار است و آن دو ديگر بيش از آنكه افيون هم جنس يابي باشد در مورد تو  دو باره شناسي منم بود از خودم و همين جا بود كه در عين دوست داشتن بايد دوست نداشت تو را ، و ...
خوب است كه حالا اينطور مي نويسي
« آنها هيچ مرامي ندارند ليلا ! »
پيش از اينكه از بي غمي كافه بشود دلي سير گريست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 8:10  توسط محمدرضا ایزدی  |